الان نزدیک یک هفته هستش که من از سفر خونه خدا برگشتم. این یک هفته چون
سرم خیلی شلوغ بود خیلی زود گذشت،اما چه زود و چه دیر، همین یک هفته پیش
بود که مجبور به خداحافظی از سرزمین وحی شدیم.
چه روز های خوبی رو اون جا داشتیم. واقعا پر از آرامش بود برام. آدم تو اونجا هیچ چیز
براش اهمیت نداره و نگرانی و دغدغه ای از بابت چیزی نداره. راحتِ راحت، آدمه و خدای
خودش. اصلا آدم دلش برای هیچ چیز تنگ نمیشه.انگار همه چیز رو گذاشته وسبک بال
رفته پیش خدای خودش.
قبل از رفتن هم آروم بودم، اما مونده بودم چرا خدا منو دعوت کرده. ولی همین که
منو دعوت کرد، کلی برای من ارزش داشت و تا آخر عمر فراموشش نمیکنم.
وقتی رسیدیم مدینه، چون هتل هنوز آماده نبود اتاق هاش، سریعا رفتیم مسجد النبی
و قبرستان بقیع. فکرشو نمیکردم همون روز اول پام برسه به بقیع. مدینه و بقیع، خیلی
غربت داشت. آدم دلش اون تو می گرفت. نمی دونم چرا، اما من نسبت به آدم های
اهل مدینه هم حس خوبی نداشتم. مخصوصا اون روزی که گرد و غبار همه جای مدینه
رو گرفته بود. تازه می فهمیدم غربت اون امام ها یعنی چی. غربت حضرت زهرا یعنی
چی. وقتی اون جوون دانشجوی ایرانی قاری قرآن که صوت زیبای بلند قرآنش تو
مسجدالنبی موجب تعجب حتی اون عرب ها شد و با اون رفتار به ظاهر برادرانه بردنش
و بعد خبر رسید که برگردوندنش به جده، این حس غریبی بیشتر شد. وقتی نمیگذاشتن
تو بقیع کتاب دعا باز کنیم و باید دور از چشمشون این کار رو میکردیم، این غربت بیش تر
شد.شب آخر مدینه که مصادف بود با شهادت حضرت زهرا هم برامون پر از خاطره بود.
حضور تو بقیع تو چنین روزی خیلی حس خوبیه.اما چاره ای نبود جز وداع....
وداع با رسول الله و اهل بقیع...باید می رفتیم.... درسته رفتن از مدینه سخت بود، اما
این حس که داریم به خونه خدا میریم آدمو آروم میکرد. بیرون مدینه تو مسجد
شجره لباس احرام بستیم و به سمت مکه راهی شدیم. مکه هم چند دقیقه تو هتل
بودیم و ساعت 2 شب رفتیم برای مناسک عمره. وقتی اولین بار خونه خدا رو میبینی
یه حس خیلی جالبیه. اون لحظه که میبینیش و میری سجده و هرکی هرچی تو دلشه
با خدای خودش راز و نیاز می کنه، خیلی حس خوبیه.دعا می کنم قسمت همه بشه.
تو مکه من دیگه اون غربت رو احساس نمی کردم.تو مسجدالحرام آروم ِ آروم بودم.
وقتی می نشستم و قرآن می خوندم یا موقع نماز رو به کعبه و در چند متریش بودم
یا محو تماشای کعبه بودم، آروم ِآروم بودم. مکه واقعا آرام بخش بود. اما حیف که مدتش
کمتر بود. اما همین که تونستم ختم قرآن این سفر رو تو خونه خدا شب آخر تموم کنم،
برام کلی ارزش داشت. احرام دوم تو مکه خیلی خوب بود....
اما...اما باز هم باید وداع میکردم.... این بار وداع با خانه خدا....گرچه معشوق در دل
عاشق همواره است، اما در کعبه حس بهتری هست بین عاشق و معشوق واقعی....
با این حال از مکه هم وداع کردیم و رفتیم به سمت جدّه و بعد تهران...
***
پ.ن 1: شرمنده از بابت طولانی بودن متن
پ.ن 2: تو خونه خدا به یاد دوستانم بودم و برای همشون عاقبت به خیری رو دعا کردم.
پ.ن 3: امیدوارم قسمت همه شما هم بشه.
***
سخنی با تو: تو برای من اون قدر با ارزش هستی که شاید با ارزش ترین چیزهای
زندگیمو برای با ارزش ترین فرد زندگیم که تو باشی دادم. می دونم که برای تو هم
اون ها با ارزش ترین چیز ها هستن.
یکی از چیزهایی که احتمالا هر کدوم ما آرزوشو باید داشته باشیم، سفر به سرزمین
وحی هستش. درسته که خدا هرجایی هست و از رگ گردن هم به ما نزدیکتره و
هرجایی میتونه برای دل ها کعبه عشق به محبوب باشه، اما حضور در اون جا 100%
یه حس و حال دیگه ای داره.
انگار خدا جدی جدی به من لطفشو داره نشون میده و منو طلبیده که برم به خونش.
نمی دونم خدا چرا منو می خواد ببره پیش خودش، چون اون جوری که باید و شاید
بندگیشو نکردم و کوله بارم پر از گناه هستش. اما همین که به من لطف کرده، برام
جای امیدواریه که خدا حواسش به من هستش و بندشو فراموش نکرده.
آدم گاهی وقتا اون قدر دلش میگیره که میگه خدا فراموشش کرده، اما خدا تو هر لحظه
و هرجایی حواسش به بنده های خودش هست.
اگه خدا بخواد بامداد پنج شنبه عزم هستیم با کاروان دانشجویی.
از همه دوستانم می خوام که اگه بدی ای در حقشون کردم، اگه دلشونو شکوندم،
یا هر کاری کردم که ازم ناراحتن، منو حلال کنن.
امیدوارم بتونم اون جا نایب الزیاره باشم و برای همه دوستام دعا کنم که حاجتاشون
برآورده بشه.
***
پ.ن 1: هنوز یادم نرفته ،دو سال هم نشده که با یکی از دوستان که برای بار دوم
داشت میرفت به خونه خدا سر موضوع حج و طلبیده شدن و این چیزا بحث کرده بودم
و اون اعتقادش این بود که فقط "طلبیده شدن" کافیه برای رفتن به پیش محبوب و من
میگفتم "مادیات" هم مهمه و این بحث باعث یه دلخوری بینمون شده بود.
وقتی هم اسم من درومد، نگرانی بابت هزینش داشتم. اما به هر سختی بود فعلا
هزینش جور شده. منم به این حرف رسیدم که اگه خدا طلب کنه، مادیاتم جور میشه.
البته از یک نظر هم، اگه مادیات به اندازه کافی باشه، طلب شدن هم راحت تره. اما
حالت قبلی رو نمیشه انکار کرد. "طلب" نقش اساسی داره.
پ.ن 2: امیدوارم قسمت همه شما دوستان خوبم هم بشه.
پ.ن 3: هنوزم باورم نشده که دارم میرم....
***
سخنی با تو: من به هرجا که برم، یاد تو همیشه با منه و هیچ وقت از قلبم بیرون
نمیری. اون جا سعی می کنم همش به یادت باشم.
+ ممنونم بابت بودنت
دیگه سال 90 هم داره نفس های آخرشو میکشه...
یادش به خیر...
انگار همین دیروز بود که سال 89 داشت تموم میشد و از خدا می خواستم که شروع
دهه 90 زندگیمو پر از موفقیت و شادکامی قرار بده....
درسته اتفاقات بد زیادی افتاد تو سال آغازین دهه 90، اما چیزهایی رو تو این سال از
همون اولِ اول به دست آوردم که مطمئنم کل زندگیمو تحت تاثیر خودش گذاشته و
میگذاره در آینده. از همون روز های اول عید پر از چیز هایی بود که شاید تو خواب هم
نمیدیدم به دست بیارمشون. من هیچ وقت 5 فروردین 90 ساعت 10 شب رو از یادم
نمیره. هیچ وقت آخر مهرماه و اوایل آبان رو یادم نمیره! هرگز و هرگز!
خدا چیزهایی رو بهم داد که باور کردنی نبود! درسته در کنارش اتفاقاتی افتاد که برام
خوب نبود، اما اسم اون ها رو میگذارم تجربه! تجربه ای برای فرداهای بهتر.
همین که تو این سال تو رو به دست آوردم برام کافیه. از تو بهتر کیو می تونستم پیدا
کنم؟ آخه تو کدوم رویا میشد تو رو دید؟ کجا میشد آرامش سال 90 رو پیدا کرد؟
آرامشی در کنار این همه اتفاقات سخت؟!
واقعا آرامش چیز خوبیه و من از بابت این آرامش همیشه به تو مدیونم.
خدایا تو هم که امسال منو شرمنده خودت کردی اساسی....
به دلم افتاده بود که منو دعوت می کنی، اما هنوزم باورم نمیشه!
فقط 32 روز مونده.... انگار سال 91 هم می تونه خوب شروع بشه و من از خدا در پایان
این سال پر از اتفاقات تلخ و شیرین، در کنار دعاهای همیشگیم، از خدا می خوام که
سال 91 رو هم برای من و هم برای تو و خانوادم و شما دوستان عزیزم، سالی پر از
موفقیت تو همه زمینه ها و سالی پر از شادکامی قرار بده....باشد که این گونه باشد...
در آخرین پست سال 90، سال نهنگ و یا به عبارت چینیش،اژدها، رو به همه شما
عزیزانم پیشاپیش تبریک می گم و آرزوی بهترین ها رو براتون دارم...
تو لحظات تحویل سال، ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید..
ای پدید آورنده ی قلبها…
دوستان من ارمغانی از رحمت بیکران تو اند؛
خرسندشان دار به تندرستی…
پیشاپیش سال نو مبارک
سلامی به گرمی آفتاب گرم محبت بر بهار سال 91!
سیصد و شصد و پنج...
به همین سادگی و به همین خوشمزگی!
یک سال گذشت... یک سال بزرگتر شدیم... یک سال موهامون بیشتر ریخت و
سفید تر شد
گناهامون بهشون افزوده شد.
سیصد و شصد و پنج تا اشک، سیصد و شصت و پنج تا لبخند، سیصد و شصد و پنج تا
خاطره ...خاطره ...خاطره ...
لعنت به این خاطره ها که چه تلخ باشن و چه شیرین ، باز دوستشون دارم.
چون همشون منو یاد ...میندازه (جای خالی اگه گفتی چیه؟)
به هر حال یک سال گذشت... عجیب ترین و پر فراز و نشیب ترین سال زندگیم!!
1)سال عاشق شدن
2)سال مرد شدن
3)سال چشیدن درد
4)سال برخوردهای سرد
5)سال خنده های از ته دل
6)سال گریه های دیوانه وار
7)سال تجربه های واجب
8)سال شکستن
9)سال فولادی شدن
10)سال بعثت قلبم
11)سال هجرت تنهایی
12)سال بارونای بدون چتر
13)سال رنگین کمونای بدون رنگ
14)سال دیدن جبرئیل
15)سال مذاکره با شیطان
16)سال توبه
17)سال پاکی
18)سال گناه های تکراری
19)سال دیدن لطف خدا
20)سال شرمندگی پیش عزیزان
21)سال از دست دادن پدر بزرگم
22)سال پر از هزینه های مالی
.
.
.
.
.
.
.
امسال زیباترین لحظات آفرینش رو دیدم. اوج محبت و مهربونی رو دیدم امسال...
من 5 فروردین 90 ساعت ده شب رو هرگز فراموش نمیکنم
حرفهای نگو از اون حرفا که باید زد....
6 فروردین ساعت 8 عصر لب ساحل روی خط موج ها به سمتش رفتم ،هر چند که
فاصله زیاد بود، اما بهش نزدیک شدم...
14 فروردین، 15 فروردین، 16 فروردین...
هفت اردیبهشت، 15 مرداد ،4 مهر، 8 آبان، 22 آبان، 29 آبان ،6 اسفند و...و....و....
بهار نود و یک زیباتر از بهار 90 باید باشه، چون خدا کمی بیشتر چشمام رو باز کرده،
به روی خیلی چیزها... تازه خدا هم احتمالا منو می خواد ببره اون جا که میگن خونشه.
اون جا که میگن نزدیک تر میشی بهش. درسته که همه جا هستش، درسته که از رگ
گردن هم بهمون نزدیک تره، اما اون جا یه صفای دیگه داره. نمی دونم خدا تو وجود من
پر از گناه و معصیت چی دیدش، اما من با این همه معصیت ، حتی در حین انجام گناه،
باز هم فقط و فقط به لطف اون خدای بزرگ امیدوارم...
درسته که هیچ چیز در ظاهر بر وفق مرادنیست، اما همین که امید به لطف خدا وجود
داره، باعث آرامش قلبی میشه....
خدایا این آرامشو از من نگیر...
***
پ.ن 1: این پست یه جورایی توفیق اجباری بود... انشاالله یه پست دیگه برای تبریک
عید میگذارم.
پ.ن 2: سال 90 هم دیگه داره نفس های آخرشو میکشه... خدا کنه نفس های آخرش
برای ما عذاب آور نباشه...
پ.ن 3: چهارشنبه سوری هم که داره میاد.... امیدوارم غم هاتون رو به آتیش گرم
چهارشنبه آخر سال بسپرید و گرمای مهربونی و سادی رو ازش بگیرید...
راستی مواظب خودتونم باشیدا...
امیدوارم گونه هاتون مثل آتیش چهارشنبه سوری همیشه سرخ باشه
***
سخنی با تو: ممنونم از این که همیشه هستی!
عشق یعنی تو ندونی و اون دوستت داشته باشه.
عشق یعنی بدونی و باور نکنی و اون باز دوستت داشته باشه.
عشق یعنی برات بنویسه و تو باور نکنی.
عشق یعنی برات نگران بشه و تو تعجب کنی.
عشق یعنی حالت رو بدونه، اما باز بپرسه چطوری!
عشق یعنی این که با تمام صمیمیت باز به "تو" بگه "شما"!
عشق یعنی این که دلش برات تنگ بشه و بره وضو بگیره و سجاده رو باز کنه و شروع
کنه به گریه کردن فقط پیش خدا.
عشق یعنی وقتی دلش برات تنگ شد قرآن باز کنه و صورتش رو لای صفحات اون بذاره
و اونقدر گریه کنه که وقتی سرش رو بلند کرد ببینه نوشته " اِنّا فَتَحنا لَکَ فَتحآ مُبینا ".
عشق یعنی این که به خاطر تو روی تمام عقاید و اعتقاداتش پا بذاره و جاهایی حقیقت
رو کتمان کنه.
عشق یعنی این که از ترس از دست دادن تو ، پیش چشمای تو رو به آسمون به خاطر
خدا گریه کنه.
عشق یعنی غرورش رو بذاره زیر پاشو بهت بگه دوستت دارم.
عشق یعنی این که بدونی داره باهات لج و لجبازی می کنه ، ولی تو باز باهاش
مهربونی کنی.
عشق یعنی این که بدونی داره قُرقُر می کنه و بهونه ی الکی میگیره، ولی تو باز
باهاش هم دلی کنی و لبخند بزنی.
عشق یعنی این که اون قدر از دستش عصبانی و ناراحتی که حد نداره، اما همین که
میبینیش همه چی از یادت میره.
عشق یعنی این که وقتی کنارت میشینه احساس آرامشی رو بکنی که هیچ وقت
تجربش نکرده بودی.
عشق یعنی وقتی که با هم تنهایید، حتی شیطون هم مات احساس شما بشه و
دلش نیاد گناه رو وارد خلوت شما کنه.
عشق یعنی این که وقتی بهت ایراد می گیره و اوقات تلخی می کنه تو لبخند می زنی
و جای این که عیب و ایرادشو به روش بیاری، بهش بگی که خیلی دوستت دارم و اون
هم لبخند بزنه.
عشق یعنی این که دیگه محلّت نذاره و بگه دیگه دوستت ندارم و باهات سرد بشه و
هرچی حرف نادرسته بهت بگه، اما تو دوباره بهش فرصت بدی و حتی بیشتر از قبل
دوستش داشته باشی.چون می دونی از ته دلش نبوده!
عشق یعنی این که روز تولدت تنها باشی، اما روز تولدش تنهاش نذاری.
عشق یعنی این که اوضاع مالیت خرابه، اما بری یه حساب باز کنی تا بتونی کم کم
توش پول پس انداز کنی تا براش بهترین هدیه دنیا رو بگیری.
عشق یعنی این که وقتی بد قولی می کنه و دیر میاد پیشت، جای این که اخم و تَخم
کنی، به ساعتت نگاه کنی و بگی که چقدر امروز کم قراره ببینمت!!!
عشق یعنی این که خودت نیم ساعت دیر بری سر کلاس، ما اونو به مقصدش برسونی.
عشق یعنی این که وقتی غذا نداره، غذاتو بدی اون بخوره و دیگه احساس گرسنگی
نکنی و سیر بشی.
عشق یعنی این که دوست داشته باشی فقط کنار تو باشه، اما وقتی بهت میگه
می خوام با دوستام باشم، بهش بگی خوش بگذره عزیزم.
عشق یعنی کلی راهتو دور کنی و کلی تو ترافیک گیر کنی تا فقط چند لحظه بیشتر
کنارش باشی.
عشق یعنی وقتی حالش بد میشه و ناراحته بیشتر از اون غصه بخوری و وقتی شاد
هستش باهاش شادی کنی.
عشق یعنی این که به خاطر هم، با خودتون و دنیا در جنگ باشید و باز خسته از
تمام نبرد ها به هم بگید دوستت دارم...
عشق یعنی...
***
پ.ن 1: ببخشید که این پست طولانی شد!
از شما و بالاخص چشمانتون کمال عذرخواهی رو می کنم.
پ.ن 2: امتحان ها هم که دیگه دارن شروع میشن.... التماس دعا داریم شدیـــــد!!!
***
سخنی با تو: تو هفته ای که گذشت من اوج مرام و محبت رو دیدم ازت!
واقعا شرمندم کردی!
امیدوارم که لیاقتشو داشته باشم!
***
بعد نوشت: پدربزرگم از پیشمون رفت.... روز اربعین ....
چند روز بود حالش دیگه کاملا بد شده بود و رفتیم شهرستان پیشش تا
این که دیروز صبح از این دنیا رهایی یافت.....
زیبایی روی یار من بیشتر از تصور بریدن دست به جای نارنج و ترنج است و تصور حضور
نورانی او بالاتر از تربیع و طلوع ماه.
گاهی به اذن نگاهش دریای دلم باز می شود و اشک با قدم هایی رقصان از میان امواج
ساکن دلم عبور می کند و ساحل امن پلک هایش، طوفانِ نا آرام دلم را چنان رام
می کند که خدا داند و بس....!
و چقدر نفس در هوای او را دوست دارم که دمِ من از بازدمش باشد و باز،دمش،
مسیحای روح بی جان من!
و او تنها حاکم ملک دل من است که با قالیچه ی بافته شده از رویا،در ذهن من پرواز
می کند و تمام وجود من زیر سلطه عشق اوست.
و از تنور داغ و سوزان سینه ام از صبر برای رسیدن او، رودها فوران می کند وقتی که
می آید و پُر می کند دل من را از خنکای حضورش که آغوشش کشتی نجات من است.
دنیا برای من آتشفشانی بود که حضور او گلستانش کرد.
و خاتم تمام حمّ و غم های من شد و رسولی برای آوردن آخرین کتاب که فقط نام عشق
در تمام صفحاتش حک شده بود.
و کعبه چیست جز حاصل تنهایی یوسف و معجزه ی موسی و عجز مردم از دم عیسی
و حکومت صالحانه ی سلیمان و سختی پردرد نوح و موحّد بودن ابراهیم و التیام بخش
محمد(ص)...
و او معصوم نیست و عصمت ندارد و او از قدّیسین نیست...
اما کعبه برای من جز معنای حضور در قلب من نیست...
***
پ.ن 1: دنیا کوچکتر از اونیه که من تو با هم توش جا بشیم...
پس بیا با هم یکی بشیم...
پ.ن 2: این هفته ماه کامل بود. بزرگ و طلایی. درست مثل تو توی آسمان دل من.
پ.ن 3: خدایا خودم می دونم که....!
خدایا خودت میدونی که...!
پس بیا این بار هم خدایی کن و با ما راه بیا...
***
سخنی با تو: قشنگ ترین حس دنیا اینه که کنار منی.
آرمشی که تو زندگیم دارم از حضور تو هستش.
این آرامشو هیچ وقت از من نگیر.